مناجات ماه محرمی با صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه
نشستم رو به روی مرگ، دیدم روز آخر شد تمام عُمر من در حسرت دیدار تو سر شد زمستان در زمستان است بیتو فصلهای ما گُل یاس حـیاط خانـۀ ما زود پـرپـر شد چه با یعقوب کرده دوری یوسف، نمیدانم! همین بسکه به جز اندوهِ کوری، سخت لاغر شد بگو تا کِی نبـینم چـشمهای نـازنـینت را ببـین، آئینهام از این ندیدنها مُکَّـدر شد مصیبت؛ بیحد و اندوه؛ بیپایان و غم؛ دائم دلِ من وارد جـنگی تـمـامـاً نابرابر شد تک و تنها شدم آقا، شُدی تنها کس و کارم! به غیر از تو مرا پس زد تمام شهر، بهتر شد! من از دست گـناهانم، پشیمانم، پریشانم خودم فهمیدهام که حال و روزم شرمآور شد امان از نَفْس، بازی داد روحِ سادهلوحم را جهنم شد اگر دنیای من با این ستمگر شد زمان هر گرفتاری، خدا را شکر زهرا هست همیشه بهترین پشت و پناه طفل، مادر شد هواییام، هواییام، دلم میل نجـف کرده مسیر آخر کـوچ پـرسـتـو بامِ حـیدر شد غلام مرتضی از حوض کوثر آب مینوشد خوشا آن بادۀ نابی که سهم ظرف قنبر شد دلم تنگ است، تنگ دیدن ششگوشۀ ارباب غمِ عاشقکُشِ دلدادهها، دوریِ دلبر شد تو را جان حسینِ تشنۀ بیسر، بیا برگرد! شهیدی که بلای حنجرش، کُندی خنجر شد |